انگار که بی انتهاست بی شک هم بی انتهاست!همه چیز در این دنیا نقطه آغازی دارد اما هیچ چیز انتهائی ندارد.
گیلان ــ شاندرمن
دشت است و جاده خاکی و پل های چوبی با حداقل وسایل ساخت دست بشر.فکر کنم تنها عنصر ناهمگون من هستم با این دوربین دیجیتال در این طبیعت بکر با کیفیت بینهایت مگاپیکسلی اش.ثبت می کنم همه معصومیت ها٬همه سادگی ها و باکره گی این رویا را.پیرمردی که ما را نمی شناسد دعوتمان می کند به خانه اش٬ مقدس ترین مکانی که دیده ام.هیجان بچه ها برای آب بازی دیدنی ست٬اما نه انگار دخترکی در رود برادر کوچکش را غسل تعمید میدهد.صدای مادرم که با هیجان می گوید:به من نگاه کن من به طرف صدا بر میگردم٬سه دو یک.عکسی می گیرد به یادگار.پدر لبخند میزند حتما عکس خوبی از آب در آمده.گوئی شیطان راه اینجا را نمی دانسته که فرشته ها اینگونه به آسودگی لبخند می زنند.اینجا خود خود بهشت است.من محو تماشای بالهای فرشتگانم و نمی فهمم اول حوا سیب را از خدا دزدید یا آدم؟برایم فرقی نمی کند فکر نمی کنم برای 6 میلیلارد انسان دیگر کره زمین هم تفاوتی داشته باشد که چه کسی اول وسوسه شد.
مازندران ــ کلاردشت٬مجموعه نارنجستان
شهریورست و سردست!من میان این همه سرما داغ کردم.دختران فراری با خنده های چندش آور اطراف ماشینهائی با پلاک امارات٬پسران شیشه ای که عاشق کریستالند.هرز رفته هائی که یواشکی از فاحشه های نابالغ نیمه برهنه٬کنار دریا فیلم می گیرند.پدر با خنده می گوید: بدون ویزا اومدیم آنتالیا؟ آری٬اینجا بی شباهت به آنتالیائی نیست که جمهوری اسلامی برای جلوگیری از فساد پرواز مستقیم به آنجا را کنسل کرده اینجا آخر پوچی ست٬آخر تباهی و آخر سرمستی های پلید.اگر اشتباه نکنم اینجا جهنم است.مادرم این بار بدون هماهنگی و بی حوصله عکسی می گیرد و من فرصت نمی کنم لبخند بزنم حتی به یادگار.هوا ابریست٬آسمان دلش پرست٬میزند زیر گریه٬پدرم صدایمان می کند سوار ماشین شویم سراسیمه می دویم و من برای آخرین بار به پشت سر نگاه می کنم٬به دقت نگاه می کنم٬نارنجستان درخت سیب ندارد پس چرا اینجا همه پر از وسوسه اند؟!!......
|