چه عادت بدی دارم که وقتی شادم گریه می کنم و وقتی غمگینم می خندم.اما نه بدم نیست آخه معمولا بیشتر آدما فرق بین لبخند و تلخند رو نمی دونن٬اینجوری با خیال راحت می تونی غصه بخوری تا دق کنی!وقتی که رمق بدرقه کردن ندارم تکیه میدم به پنجره و کم کم شیشه عرق میکنه با نفسهام و اون موقع محو میشی و من نفسی به راحتی می کشم و از ته دل می خندم.......
زندگیم پر شده از این چراغ قرمزها و من گاهی عصبی ترمز می کنم راننده پشت سری شاکی که چرا یه دفعه زدم رو ترمز.چراغ سبز میشه اما من باور ندارم راه عبوری برای من باز شده باشه و مثل مترسک خشکم زده همه بوق میزنن و فحش میدن و من از ته دل می خندم.........
گاهی اونقد روزمره گی ها تبدیل به روزمره میشن که تو محل کارم با عجله از پشت میز بلند میشم و تو توالت بالا میارم و دوستام سر به سرم می ذارن و میگن شیطونی کردم و من از ته دل می خندم.........
مردم بدون مالیات زندگی رو تنفس می کنن٬یه نفر تو مترو خوش بو کننده دهان اسپری می کنه٬یکی ترتیب قراره مهمی رو میده و دیگری وسواس خاصی رو گره کراواتش داره اما من حتی کمی خم نمیشم که بند بوتم ببندم.حالا فقط خوشحالم که اینجائی و من تا صبح گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم٬ این روزا اونقد زندگیم پر میشه از تهی ها که مرز خوشی و ناخوشی رو گم می کنم در این بین خوشحالم که حداقل تو معنی خنده هامو می فهمی..........

|