و امروز من برای سالهای دور می نویسم سالهائی که تازه چشمان تو عاشق می شوند! افسوس که قصه خیالی مادربزرگ درست بود.همیشه یکی بود یکی نبود و زندگی چه معلم بدی بود که همیشه اول امتحان گرفت و بعد درس داد.
یـه آواز می خونم و بـعد میرم٬باهمه این خاطرات عشق ها و نـامــه ها!شاید نـاراحتتـون کنـم و شاید هم شاد. شایدم اشـکتـونــو در بیارم امــا همین که رفتم می گین کاش اینجا بود.
خیلی ها می پرسن این نـــامــه ها رو بـرای چــه کسی مینویسم؟ برای کسی که آشـنائی ام باهاش تو ایــران یه اتفاق قشنگ بود!!!