تجربه آخرین نوروز قبل از مهاجرت،آخرین مسافرتها قبل از رفتن،آخرین رستوران رفتن ها و آخرین خاطرات حقیقی قبل از دل کندن حس جالبی نیست.مخصوصا وقتی اطرافیان جوری نگات می کنن که انگار داری میری سفر آخرت.
این اولین سفر طولانی من بدون خونواده نیست اما با بقیه فرق داره چون این دفعه برای همیشه موندن میرم و البته این دفعه تنها نیستم.دارم میرم و افسوس خاطرات و دلبستگی هام تو چمدون جا نمیشه.برای مسافرت میگن فقط لوازم ضروری،مراقب اضافه بارت باش! اما من برای انتخاب ضروری ترین ها هم مشکل دارم.
بابا مثل همیشه اونقد دلواپسه که منو دستپاچه میکنه و من حسابی گیج میزنم برای زندگی تو یه فرهنگ تازه،و حالا حضور همسرم که شاید درست نباشه بگم اما به نظرم غوز بالا غوز شده.باید روی همه این تغییرات تمرکز کنم اما کسی بهم امون نمیده.
همه کارا رو دارم به تنهائی انجام میدم.استعفا و کاغذ بازی ها تموم نشدنیش،باورم نمیشه از استخدام سخت تره.پیگیری مراحل تداوم بیمه ای که نمی خوام از دست بدم.تکمیل پرونده برای اداره اتباع بیگانه که از من به جرم داشتن همسر اروپائی می خوان.ترجمه رسمی همه مدارکی که دارم.رزرو باشگاه و تهیه غذا و عکاس و آرایشگاه و هزار مسخره بازی دیگه فقط برای اینکه چند ساعت چند تا فک و فامیل بیان و میزان خرج کرد ما رو برای جشن برآورد کنن!پیدا کردن یه خونه برای خرید که پدرم قبل از رفتن خیلی مصره انجام شه،با این کارا داره زمینه بازگشت دوباره من به ایران رو فراهم میکنه ولی نمی دونه من تصمیم خودم رو گرفتم.و................
فراموشی گرفتم،همه چیز رو یادداشت می کنم در غیر این صورت بدون شک یادم میره!!
خیلی حرف دارم اما حوصله ندارم.........
|