خودکار قرمز
  
 نامه هائی بدون آدرس گیرنده٬نامه هائی که هرگز پست نشد!!
نامه های خاک خورده
صندوقچه نامه ها
نامه خونها : 19752


 
جمعه 13 مهر 1386
برای تو دیره!

گاهی وقتا برای جبران خیلی دیره.چقد برای حفظ این رابطه تلاش کردم اما تو هیچ وقت ندیدی.شاید فکر میکردی این رابطه همینجوری داره پیش میره برای همین تصمیم گرفتم یه مدتی بی خیال شم تا بفهمی اشتباه می کنی.بدون مدیریت من همه چیز در کمتر از یه هفته خراب شد! باورت میشه؟به قول خودت اون همه کارگر و کارمندو رو یه انگشت می چرخوندی اما.........بگذریم برای عاشقی کردن تو دیر شده.تو عرضه نداشتی! لیاقت نداشتی! ذکاوت نداشتی! مدیریت نداشتی!

اومدی و گفتی جبران میکنی.درست زمانیکه من حلقه مو هم خریده بودم.می بینی چقد احمقی؟چی شد یه دفعه برات عزیز شدم.می دونم بالاخره فهمیدی هیچکی مثل من نمی تونه زندگی بی نظم تو رو سروسامون بده.آره می دونم من مدیر خوبیم.اینو وقتی با ذکاوت وارد نوکیا شدم فهمیدمو فهمیدن! با مدرک دانشکده هنر وارد کار فنی شدم و درخشیدم.مدیر شدم.هشت ساعت مدیریت برام کافیه و تو زندگی شخصیم نیاز به کمی آرامش و استراحت دارم.

می خوای بدونی چی شد؟برات میگم.یه اتفاق عجیب و نادر تو نوکیا افتاد.همش از شعار تبلیغاتی شرکت(conection people) شروع شد و حالا من یه نامزد اتریشی دارم! هنوز هم تو شرکت همه یه جوری نگاه می کنن.گویا خیلی مرسوم نیست یه مدیر سرشناس اروپائی عاشق یه مدیر جز آریائی بشه.

راستی مارکو یادم رفت بگم من امسال دوبار سال نو رو جشن می گیرم.دو بار لباس عروسم رو می پوشم.دوبار عقدنامه مو امضا می کنم.دو بار جشن عروسی می گیرم.همه اینا رو بدون و ببین تا کمی تلافی کرده باشم.


 
چهارشنبه 24 مرداد 1386
درس سخت زندگی

و امروز من برای سالهای دور می نویسم سالهائی که تازه چشمان تو عاشق می شوند! افسوس که قصه خیالی مادربزرگ درست بود.همیشه یکی بود یکی نبود و زندگی چه معلم بدی بود که همیشه اول امتحان گرفت و بعد درس داد.

 


 
چهارشنبه 23 اسفند 1385
دوباره باز دوباره

دوباره من تنهای تنها موندم؟            انگاری قلبت منو دوست نداره!

دوباره من به فکر خاطراتم                حیف خاطرات عطر تو رو نداره  

دوباره من خسته ام و شکستم         اما برات اهمیت نداره

دوباره من به ساز تو می رقصم          چه فایده هیچ اثری نداره

دوباره من به فکر جاده هستم           رفتن من غمی برات نداره؟

دوباره من می سوزم و می سازم      قهر کردن آخه شگون نداره!

دوباره من بخشیدمت عزیزم              تو هم برام عاشقی کن دوباره


 
شنبه 13 آبان 1385
گاهی پر از هیچ

چه عادت بدی دارم که وقتی شادم گریه می کنم و وقتی غمگینم می خندم.اما نه بدم نیست آخه معمولا بیشتر آدما فرق بین لبخند و تلخند رو نمی دونن٬اینجوری با خیال راحت می تونی غصه بخوری تا دق کنی!وقتی که رمق بدرقه کردن ندارم تکیه میدم به پنجره و کم کم شیشه عرق میکنه با نفسهام و اون موقع محو میشی و من نفسی به راحتی می کشم و از ته دل می خندم.......

زندگیم پر شده از این چراغ قرمزها و من گاهی عصبی ترمز می کنم راننده پشت سری شاکی که چرا یه دفعه زدم رو ترمز.چراغ سبز میشه اما من باور ندارم راه عبوری برای من باز شده باشه و مثل مترسک خشکم زده همه بوق میزنن و فحش میدن و من از ته دل می خندم.........

گاهی اونقد روزمره گی ها تبدیل به روزمره میشن که تو محل کارم با عجله از پشت میز بلند میشم و تو توالت بالا میارم و دوستام سر به سرم می ذارن و میگن شیطونی کردم و من از ته دل می خندم.........

مردم بدون مالیات زندگی رو تنفس می کنن٬یه نفر تو مترو خوش بو کننده دهان اسپری می کنه٬یکی ترتیب قراره مهمی رو میده و دیگری وسواس خاصی رو گره کراواتش داره اما من حتی کمی خم نمیشم که بند بوتم ببندم.حالا فقط خوشحالم که اینجائی و من تا صبح گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم٬ این روزا اونقد زندگیم پر میشه از تهی ها که مرز خوشی و ناخوشی رو گم می کنم در این بین خوشحالم که حداقل تو معنی خنده هامو می فهمی..........

 


 
شنبه 11 شهریور 1385
بغض تن

نوای پایکوبی آتش روی هیزم

جدال عاشقانه٫به ظاهر وحشیانه دریا و موج

تن ها پرحرارت٫نه! تب دارن

و دلم با چرائی بزرگ درگیرست!

که تو با بغض می گوئی

عشق زمینی

برای این هم آغوشی سنگین بودجه ندارد!


 
سه شنبه 3 مرداد 1385
همیشه رفتن و هرگز نرسیدن

پل٬تنها راه تو برای رسیدن به آنسو را کوتاه تر می کند.راهی به سرزمین اسرارآمیز که آرزو داری آنها را ببینی٬راهی از میان چادر کولی ها و بازار مکاره عربهای ولگرد! و جنگلهای مهتابی که تک شاخ ها در آن جست و خیز می کنند.بیا با من همراه شو اما بدان پل٬تنها راه تو برای رسیدن به آنسو را کوتاه تر می کند پس آخرین قدمها را باید به تنهائی برداری.


 
چهارشنبه 31 خرداد 1385
باور کن دارم محبت می کنم

گفتی:محبت کن برو

گفتم:خداحافظ

 ولی

رفتم که باورت بشه دارم محبت میکنم!           

 

 


دوست داری اگه نامه جدیدی نوشتم باخبر بشی؟
نام کاربری شما در بلاگ اسکای
 

یـه آواز می خونم و بـعد میرم٬باهمه این خاطرات عشق ها و  نـامــه ها!شاید نـاراحتتـون کنـم و شاید هم شاد. شایدم اشـکتـونــو در بیارم امــا همین که رفتم می گین کاش اینجا بود.

خیلی ها  می پرسن این نـــامــه ها رو  بـرای چــه کسی مینویسم؟ برای کسی که آشـنائی ام باهاش تو ایــران یه اتفاق قشنگ بود!!!
   
    (خونه قبلی من) shima61.persianblog
شناسنامه نامه نویس